این کتاب به بررسی خاطرات زیبای پدر و پسری از سردار شهید حاج محمد طاهری و فرزندش از مصطفی است که توسط گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی به چاپ رسیده است.
اطلاعات کتاب
نام کتاب :
با بابا
بر اساس خاطراتی از سردار شهید حاج محمد طاهری و فرزندش مصطفی
نويسنده ، مولف :
گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
گرداوري ، مترجم :
گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
نشر ، ناشر ، انتشارات :
شهید ابراهیم هادی
تعداد صفحه / قطع و نوع جلد :
192 ص, پالتویی, جلد شومیز
نوبت چاپ و سال چاپ :
اول 1400
قيمت پشت جلد کتاب ( تومان ) :
24000
موضوع :
تجربه نزدیک به مرگ
شابک :
9786227169386
تگ ها :
خرید اینترنتی کتاب با بابا, خرید کتاب با بابا اثر گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی, خلاصه کتاب بابابا, کتاب با بابا نشر شهید ابراهیم هادی, با بابا خاطرات سردار شهید حاج محمد طاهری و فرزندش مصطفی
برشی از کتاب
کتاب با بابا اثر گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
بهمن 1382 بود. الحمد الله حال من بسیار بهتر از قبل شده بود. من حتی در امتحانات پایان ترم دانشگاه شرکت کردم. البته در برخی امتحان ها نمی توانستم سوالات را جواب بدهم. این ها هم از عوارض ضربه وارد شده به سرم بود. یک روز در اواخر بهمن همان سال, آقای پیروی به من گفت: الحمد الله که مشکل شما برطرف شد, خیلی برایت دعا کردم. خیلی از خدا خواستم که سلامتی شما باز گردد. ایشان پس از کمی سکوت گفت: من در ایام بی هوشی شما, به خدا گفتم که عمرم را کرده ام. مرا به جای مصطفی انتخاب کن. بار ها به خدا گفتم: چقدر ضرر کردم که همراه با شهدا نرفتم. این را هم بگویم که من نیز ماجرایی شبیه شما داشتم. وقتی تعجب مرا دید ادامه داد: در طی عملیات فتح المبین, انفجاری در مقابل من صورت گرفت و روده هایم بیرون ریخت! شکم مرا با چند چفیه بستند و مرا به امداد گر رساندند. آن ها مرا به بیمارستانی در اهواز بردند. گلوله ای که در کنار نخاع من قرار داشت با عمل جراحی خارج کردند و مرا با هواپیما به بیمارستانی در اصفهان منتقل کردند. در آنجا به هوش آمدم و درد زیادی داشتم. من متوسل به امام عصر شدم. نیمه شب در حالی که از شدت درد اشک می ریختم متوجه شدم که یک نفر به چهره ای بسیار نورانی بالای سر من قرار دارد. به من فرمودند: چرا مرا به مادرم قسم می دهی!؟ ایشان دستشان را روی شکم من گذاشتند. من با وجود پانسمان, دست ایشان را روی شکم خودم احساس کردم! این روحانی مهربان فرمودند: حال شما خو ب است, بلند شو و خدمت کن. من دیگر کسی را در اتاق خود ندیدم . مدتی بعد با بدنی بهبود یافته مرخص شدم و به مشهد و سپس به جبهه رفتم.